
برادران حسادت به آستانه چشم انتظاریام، آمدهاند،
اشك تمساح میریزند و قسم میخورند كه گرگِ مرگ تو را پاره پاره كرده است؛
امّا من میدانم كه دروغ، سرِ هم میكنند.
میدانم كه تو را به ثمن بخس فروختهاند و به دست قافله غفلت سپردهاند. 
میدانم این خون كه به پیرهنت پاشیده یك فریب است... میدانم كه گوشهای بر شانه كره خاكی قدم گذاشتهای، امّا این چشمهای بیسو كه حرف حساب حالیشان نمیشود! دارند تار میشوند، آنقدر كه حتّی جلوی خودم را هم نمیبینم چه رسد به اینكه بخواهم دیده به كرانههای افق بدوزم... میدانم همه این ملک، عرصه فرمانروایی توست. میفهمم كه ملكوت آسمان و زمین دائماً به تو ارائه میشود، امّا این گونههای خراشیده كه با این حقایق التیام نمییابند! كاش جای آن پیرزن بودم كه برای خریدنت كلاف نخ ـ همه دار و ندارش ـ را داد و اسمش در زمره خریدارانت ثبت شد. همین كه كسی را به «خواستار» تو بودن قبول كنند خودش غنیمتی است. میارزد كه آدم به خاطرش هست و نیست خود را بدهد...
سعيد مقدس
نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389 ساعت 22:40 موضوع حضرت مهدی و ظهور | لینک ثابت

سایهات بر سرم مستدام باشد. این هوای دوری تو، خیلی آلوده است.
با هجوم بیرحمانه شهوات چه كنم؟ با كدام جان و قوّه از پس دسیسه نفس برآیم؟
كجا میتوانم پشت شیطان شیّاد را به خاك بمالم؟ تو باید بالای سرم باشی!
من آقا بالاسر میخواهم، وگرنه همه چیز خراب میشود! 
روزگار بیتو زیستن، آخرالزّمان است.
رمق و تاب و توان من هم به آخر رسیده، عمر منتظران هم به خطّ پایان نزدیك میشود
قطحی آمده، آبِ چشمها هم ته كشیده است .
نهر حیا هم دیگر خشك شده، باغ غیرت همهاش آفت زده، ذخیره اخلاق هم دیگر دارد تمام میشود... میبینی انگار آخرالزّمانی، آخر همه چیز است؛ ولی فدایت شوم! تو كه آخرِ سخاوتی، تو كه نهایت حیایی، تو كه غایت غیرتی، تو كه دفینه فتوّتی، نمیشود به همین زودی این «آخرالزّمان» شقاوت را به «اوّل الزّمان» سعادت پیوند بزنی؟ نمیشود این غیبت را به سرور ظهور پایان دهی؟ نمیشود آغازی بر این پایان بنویسی؟ نمیشود؟...
نوشته شده توسط مهدی در جمعه پانزدهم بهمن 1389 ساعت 17:3 موضوع حضرت مهدی و ظهور | لینک ثابت

پلكهایم پوك شدهاند، پاهایم آبله زدهاند!
پای چشمم گود افتاده، موهام سفید شدهاند!
آب رفتهام از بس در این سلول انفرادی ـ دنیا را میگویم ـ بینور و هوا نفس كشیدهام
هوای ابری خیلی دلگیر است، خودت میدانی! آدم احساس خفگی میكند، دوست دارد سقف آسمان را بشكافد تا طرحِ نوِ آفتاب نمایان شود.
خودت دعا كن این ابرها بروند كنار، تا چشم روشنی هستی آشكار شود.
عزیز مصر وجود من! مملكت باطنم آشفته، مرزهایش بیپاسبان مانده، اوضاع فرهنگیاش به هم ریخته، درش آشوب شده !
وقتست كه بیایی این محاصره را بشكنی و مرا آزاد كنی، آزاد در بندگی خودت!
سعيد مقدسي
نوشته شده توسط مهدی در جمعه هشتم بهمن 1389 ساعت 13:23 موضوع حضرت مهدی و ظهور | لینک ثابت

هر جمعه به جاده آبی نگاه می كنم و در انتظار قاصدكی می نشینم كه قرار است خبر گامهای تو را برای من بیاورد، گامهای استوار و دستهای سبزت را. اگر بیایی، چشمهایم را سنگفرش راهت خواهم كرد. تو می آیی و در هر قدم، شاخه ای از عاطفه خواهی كاشت و قاصدكی را آزاد خواهی كرد. تو می آیی و روی هر درخت پر شكوه لانه ای از امید برای كبوتران غریب خواهی ساخت. صدای تو، بغض فضا را می
شكافد. فضای مه آلودی كه قلب چكاوكها را از هر شاخه درختش آویزان كرده اند. تو با دستهایت بر قلبهای شقایق ها رنگ سبز امید خواهی زد و با رنگ پر معنای دریا خواهی نوشت:" به نام خدای امیدها"!
تو می آیی در حالی كه دستهایت پر از گلهای نرگس است. تو دل سرد یكایك ما را با نواهای گرمت آفتابی می كنی و كعبه عشق را در آنها بنا خواهی كرد. دست نوازش بر سر میخك هایی خواهی كشید كه باد كمرشان را خم كرده است. تو حتی بر قلب كاكتوسها هم رنگ مهربانی خواهی زد. تو می آیی و با آمدنت خون طراوت و زندگی در رگهای صبح جریان پیدا خواهد كرد... تو می آیی ای پسر فاطمه ، یوسف زهرا یا مهدی. به امید آن روز!
نوشته شده توسط مهدی در جمعه هفدهم دی 1389 ساعت 18:50 موضوع حضرت مهدی و ظهور | لینک ثابت

امروز كه عزم رویش دارم، كاش میشد بذر شوم و خود را در خاك پایت پنهان كنم و تا به آبیترین نقطة هستی بالا روم.
هر وقت كه روشنایی دعا را در تیرگی دلم میكارم، بهاران آرام، آرام در برگهایم میخزد و ساقههایم عاشقانه تو را فریاد میزنند.

و غروب جمعه كه عطر تو در كوچه پس كوچههای غبارآلودم میپیچد، كوچههای خاك گرفته دلم از بوی خوشت عطرآگین میشود.
آقای من!
به زلال اشكهایم قسم، در كوچههای غمین و غریب روزگار، تنها در هوای آینده ی روشن انتظار نفس میكشم ...
و ظهورت را به انتظار نشستهام...
غزاله جعفری
نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389 ساعت 22:48 موضوع حضرت مهدی و ظهور | لینک ثابت

تو را چه زیبا سرود، خداوندِ كاینات، با واژههایی از جنس نور.
پروانه شاخساران آسمان! هر آنچه آینه، رو به رویت آغوش گشودهاند تا تو را در خویش تكرار كنند.
هر آنچه آسمان، به خاک افتادهاند تا گامهایت را به سجده ببوسند.
بزرگ مرد تاریخ! بهار از سر انگشتان تو به شكوفه مینشیند.
خورشید، از گوشه پیشانی بلندت طلوع میكند. تو را با كدام كلماتِ محدود بخوانم كه نمیگنجی، نه در كلام، نه در كلمه.
خورشیدی سرشار در دستهایت، ملائک به دست بوسیات مباهات میكنند.
سرشار از چشمه مهتاب! هر چه پروانه بر گردنت بال میزنند، هر چه آسمان، رو به رویت دریچه میشود برای پرواز.
میآیی؛ ایوانِ كفر ویران میشود از ایمانِ چشمهایت.
شب، مچاله میشود زیرِ قبایِ گسترده آسمان، در روزی پایانناپذیر؛ آن چنان روشن كه هزاران خورشید، گویی در آن به طلوع نشستهاند. میآیی، وعده آمدنت را دهان به دهان از تورات تا انجیل كِل میكشند.
میآیی و حرا، روی دو زانو مینشیند و انتظار میكشد.
میآیی و مكه میپیچد در حریری از نور و رنگ.
میآیی و از گشتگاهِ آسمان، خورشید برایت میآورند، ملایك.
كعبه در پوست نمیگنجد. تو را خدای بزرگ خلق كرده است از آبشارها و نور، كه موج میزنی و میتابی.
تو را با كلماتی سبز باید سرود.
ای آخرین رسول خدا(ص) در زمین!

آمدی تا دهانِ حیرت گشوده آینهها، آمدی تا دهانِ به حیرت گشوده آینهها، نامت را تكثیر كنند در همة زاویههای تاریخ.
دف میزنند و كل میكشند آمدنت را، هر آنچه پیش از تو سر در گریبانِ انتظار فرو برده بودند. شهابهای سرگردان میچرخند حول نامت.
حمیده رضایی
نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه هفتم آذر 1389 ساعت 20:11 موضوع حضرت مهدی و ظهور | لینک ثابت

یا بقّیةالله !
خسته ایم و افسرده ،
نالانیم و پژمرده ،
گریه امانمان را بریده است .
غم دوری ، دیوانه مان كرده است .
اما نمی دانیم چه شیرینی و حلاوتی در این درد و دوری است كه می گوییم :
كجاست آن كه از غم هجران تو ناشكیبایی كند .
تا من نیز در بی قراری ، یاریش دهم
كجاست آن چشم گریانی كه از دوری تو اشك بریزد ؟
تا من او را در گریه یاری دهم
مولای من ! دیدگانمان از فراق تو بی فروغ گشته اند .
و می دانیم پیراهن یوسف ، یادگار ابراهیم ، نزد توست .
و ای كاش نسیمی از كوی تو ،
بوی آن پیراهن را به مشام جان ما برساند .
و ای كاش پیكی ، پیراهن ترا به ارمغان بیاورد
تا نور دیدگانمان گردد .
ای كاش پیش از مردن ، یك بار ترا به یك نگاه ببینیم .
درازی دوران غیبت ، فروغ از چشمانمان برده است
كی می شود شب و روز ترا ببینیم و چشمانمان به دیدار تو روشن گردد ؟
شكست و سرافكندگی ، خوار و بی مقدارمان كرده است .
كی می شود ترا ببینیم كه پرچم پیروزی را برافراشته ای ؟
و ببینیم طعم تلخ شكست و سرافكندگی را به دشمن چشانده ای .
كی می شود كه ببینیم یاغیان و منكران حق را نابود كرده ای ؟
و ببینیم پشت سركشان را شكسته ای .
كی می شود كه ببینیم ریشه ستمگران را بركنده ای ؟
و اگر آن روز فرا رسد ...
و ما شاهد آن باشیم ،
شكرگزار و سپاسگو نجوا می كنیم :
الحمدلله رب العالمین .
نوشته شده توسط مهدی در جمعه بیست و یکم آبان 1389 ساعت 21:47 موضوع حضرت مهدی و ظهور | لینک ثابت
درباره وبلاگ
<-BlogAbout->